پسره زمستون ميره بيرون؛ يه اسب ميبينه که از دماغش بخار مياد پيش خودش ميگه: پس اسب بخار که ميگن اينه!
جمشید از دوستش می پرسه: تو کجا به دنیا اومدی؟ دوستش می گه تو بیمارستان. جمشید می گه: آخی! مریض بودی؟
غضنفر آهنگ خالي گوش مي کرده ميزنه زير گريه ميگن چرا گريه مي کني؟ با بغض ميگه آخه خوانندش لاله!
غضنفر زمين ميخوره، براي اينکه تابلو نشه تا خونه سينه خيز ميره!
غضنفر با ماشينش تو برفا گير مي کنه زنجير نداشته سينه مي زنه!
یکی میره بهشت زیر پای مادرها له میشه
ميگه اون بالا چي كار ميكني ميگه دارم توت ميخورم ميگه اين كه درخت چناره ميگه توت تو جيبمه
پسره به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند مثلاً مي گويند فرش مرش كتاب متاب اسباب مسباب؟ » پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»
مرده میره ورزشگاه تو موج مکزیکی غرق میشه
از طرف مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه