هیچ وقت با آنها که درست بین شش دقیقه تا 12 دقیقه و نیم طول می دهند که سیگاری را از جیب در آورده ، آتش بزنند روبرو شده اید؟ اگر انسان کاری نداشته باشد و دلش جوش نزند تماشای این افراد " دل گنده " و بطیء الحرکات خالی از لذت نیست.جواد آقا یکی از رفقای ما که در وزارت اقتصاد کار می کند از این تیپ است و من هر وقت از نزدیک اداره ی او می گذرم اگر وقت داشته باشم سراغ او می روم، نه برای احوالپرسی ، نه برای اینکه بدانم تنگی نفس شوهر عمه اش بهتر شده است یا نه، بلکه برای اینکه سیگار کشیدن یا بهتر بگویم سیگار آتش زدن او را تماشا کنم و لذت ببرم.از لحظه ای که او می خواهد دست در جیب عقب شلوارش کرده ،قوطی سیگار سیاه قلم نقره اش را در بیاورد تا لحظه ای که پک اول را به سیگار می زند من چندین دفعه با ساعت ثانیه شمار تعیین کرده ام و تقریبا بین 8 دقیقه تا 12 دقیقه و نیم است!نمی دانم دل می دهید یا نه؟ 12 دقیقه و نیم مدت کوتاهی است ولی برای در آوردن یک قوطی سیگار و کبریت و آتش زدن یک سیگار کم وقتی نیست و من حالا به شما حساب پس می دهم و جریان یک صحنه ملاقات بین خودم و او را به تفسیر برایتان شرح می دهم :
در نظر مجسم بفرمایید که من تازه به اتاق او که در طبقه دوم عمارت وزارت اقتصاد واقع است ، وارد شده ام . سلام و احوالپرسی کرده ایم و او تصمیم گرفته است سیگاری بکشد:
- خب ! گفتی والده حالش خوب است؟ (مثل اینکه بخواهد خمیازه بکشد)به آهستگی و متانت دستش یک نیم دایره را طی کرده ، از ضلع شرقی به طرف جیب عقب شلوار می رود و با ملایمت مثل اینکه بخواهد شیئی شکننده را بیرون بیاورد قوطی سیگار نقره را بیرون می آورد(20 ثانیه)
- ( با کلمات شمرده) راستی اکبر هم رفت ماموریت مازندران و ......(قوطی سیگار را روی میز جلو خود نگاه داشته مثال اینکه اولین مرتبه ای است که آن را می بیند.به آن خیره می شود و دست به آن می مالد مثل اینکه می خواهد مطمئن شود این قوطی سیگار حقیقی است و شبح قوطی سیگار نیست).(طول مدت دو دقیقه).
بعد آهسته قوطی سیگار را باز می کند و دوباره می بندد، دو سه بار ایان کار را تکرار می کند و بعد رو به من می گوید: بگم چای بیارن؟!
- نه ، متشکرم.
(مجددا قوطی سیگار را با تأنی باز می کند و مدتی به سیگار هایی که مرتب پهلوی هم چیده شده خیره می شود و مثل یک مشتری که بخواهد گلابی رسیده سوا کند یکی یکی کمر سیگار ها را فشار داده و امتحان می کند).(طول مدت 45 ثانیه).
البته در تمام این مدت مکالمه بین ما برقرار است.سرانجام جواد آقا سیگاری بر می دارد و قوطی سیگار را می بندد. حال خیال می فرمایید فوری آن را به لب گذارده و کبریت می کشد؟ خیر حوصله بفرمایید تازه اول شیرین کاری او است ، من خیال می کنم اگر سیگار ها جان داشتند از دست او و دل سنگینی او دق می کردند.چون خیلی دل آن ها را می سوزاند تا آتششان بزند!
جواد آقا در قوطی سیگار را که بست با سیگاری که در دست دیگر دارد پس از اینکه چندین بار بین دو انگشت می چرخاندش شروع می کند به زدن انتهای آن به پشت قوطی سیگار به این منظور که خرده توتون های آن بریزد و در موقع کشیدن به لبش نچسبد ولی نه یکبار نه دوبار بلکه اقلا ده دوازده بار سیگار مادر مرده را بین دو انگشت گرفته ، به پشت قوطی سیگار یا کناره ی میز می زند و هر ضربه اقلا 3 ثانیه یا بیشتر با ضربه بعدی فاصله زمانی دارد.
- تک...تک...(در تمام این مدت نگاهش به صورت من است و اصولا به سیگار و قوطی سیگار توجهی ندارد).
- پس امسال اصولا ییلاق هم نرفتی...؟(تک...)
- نه ! با این سیل و انقلاب هوا هیچ صلاح نبود.
- راست میگی، راس میگی(تک...) من که گفتم بچه ها را امسال ببرم شیراز ولی دست نداد(تک...).(طول مدت یک دقیقه ویازده ثانیه)
پس از اینکه پتک کوبی او با سیگار تمام شد قوطی سیگار را با همان وضعی که درآورده بود با تأنی ، با حرکت نیم دایره ای به طرف جیب شلوارش می برد و به جای خودش می گذارد(17 ثانیه).
بعد سیگار سرکوب شده را خوب نگاه می کند، مثل اینکه فکری است کدام سرش را به دهان بگذارد یا شاید یادش می رود کدام انتهای سیگار را به پشت قوطی سیگار زده و خرده توتون هایش را گرفته .
سرانجام آن را به لب می برد و ...............درست حدس زده اید ، نه برای اینکه آن را به گوشه لب بگذارد بلکه برای اینکه آن را ابتدا با آب دهان تر کند( تر کردن 13 ثانیه).
سرانجام سیگار بدبخت که حتما به زبان خودش دارد شکوه می کند ، در گوشه لب جواد آقا قرار می گیرد و پرده ی اول این تراژدی یا کمدی تمام می شود.
پرده ی دوم:
پرده ی دوم نوبت کبریت زدن است ولی اول باید کبریت را پیدا کرد.من ده سال است جواد آقا را می شناسم و میدانم همیشه قوطی کبریت خودش را در جیب بالا طرف راست جلیقه اش می گذارد و خودش هم می داند ولی خیال می کنید یک راست دست در جیب کرده و کبریت را در می آورد؟ خیر ! اول چهار پنج جیب دیگر را می گردد( هر جیب 7 ثانیه) و بعد می رود سراغ جیبی که کبریت در آن است و آهسته آن را در می آورد و آهسته تر آن را باز می کند و یک عدد کبریت بیرون می کشد.از این لحظه به بعد ناگهان شخصیت جواد آقا تغییر می کند و شخصی می شود که از همه چیز حتی عادی ترین امور تعجب می کند و دهانش باز می ماند - مثلا در حینی که مشغول کبریت کشیدن است من می گویم:
- جواد آقا ! بلکه روز جمعه دست جمعی برویم کرج...
ناگهان از کبریت کشیدن دست می کشد و می گوید:
- ده...من هم همین فکر را داشتم ( و کشیدن کبریت 12 ثانیه دیگر به عقب می افتد).
من دوباره می گویم:
- امسال چقدر خیار گران است.باز از شنیدن این جمله ، چوب کبریت را با یک حرکت نسبتا سریع از کبریت دور می کند و می گوید:
- آی گفتی...دیشب همین گفت و گو را با میوه فروش سر گذر داشتم.
سرانجام پس از 2 و نیم دقیقه تا 3 دقیقه که از خروج چوب کبریت از توی قوطی کبریت می گذرد جواد آقا به مبارکی و میمنت آن را روشن می کند.( سه ضربه می کشد ذدو تای اول نمیگیرد سومی میگیرد).حال می فرمایید که حتما جواد آقا کبریت مشتعل را به سیگار منتظر گوشه لب نزدیک می کند پکی می زند و کمدی تمام می شود؟ ولی نه هنوز زود است.کبریت مشتعل در دست او است و آماده بردن به طرف لب است ولی پشیمان شده از سط راه دستش بر می گردد و چشمانش را که متوجه سیگار و کبریت مشتعل است به صورت من می دوزد و مثل اینکه چیز مهمی یادش آمده باشد می گوید:
راستی رفیق ما سنجر زاده را یادت هست؟( نصف چوب کبریت مشتعل است).
- آره .
- من خیلی وقت است ندیدمش (کبریت را به طرف لب می برد).
ولی من که خیلی از دستش کوک هستم و تصمیم گرفته ام دستش را به دست خودش بسوزانم. می گویم :
- من پریروز ها سنجر زاده را دیدمش.دختر حاج علی اصغر سقط فروش را گرفته یک ماشین شورلت 48 هم دارد.
(جواد متحیرانه خودش را علاقه مند نشان می دهد و یادش می رود که دو ثبث کبریت سوخته).
- عجب!...عجب! و من مخصوصا صحبت را ادامه می دهم و توجه او را از کبریت مشتعل به جای دیگر معطوف می کنم و مثلا یک خبر هیجان انگیز به او میدهم:
- محمودی هم زنش را طلاق داد.
- ( ناگهان) دهه...! نه بابا ؟
من دیگر پاسخی نمی دهم چون می دانم نقشه عملی شده و الآن است که کبریت انگشت او را بسوزاند و همینطور هم هست و هنوز کلمه ی (نه بابا) کاملا از دهانش خارج نشده که از روس صندلی می پرد و ته مانده کبریت مشتعل را به یک سو می افکند و انگ

